محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
709
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
رسول الله ، بدرود باش . حسين گفتى : و عليك السّلام ، تو رفتى و من از پس تو آيم . و همچنين همى كردند تا هر كه با حسين بود كشته و خسته شدند . و حسين با برادران و فرزندان و عمّزادگان و اهل بيت خويش بماند . حسين گفت : اكنون نوبت به من رسيد . ايشان گفتند : تا ما زنده باشيم نيكو نباشد كه تو پيش حرب شوى . پس نخستين كسى از اهل بيت حسين ، پسر مهترين او بود على الاكبر و همى گفت : انا علىّ بن حسين بن على * نحن و رب البيت اولى بالنّبى [ تاللَّه ] لا يحكم فينا ابن الدّعى و ده حمله بكرد پيش پدر و به هر حمله اى دو سه را بيفگند ، و تشنگى غلبه كرد و زبانش خشك شد و سوى پدر آمد و گفت : اى پدر ، مرا تشنه است . حسين گفت : جان پدر ، جان و تن من فداى شما باد ، چه توانم كردن . پس فراز شد و زبان در دهان پسر نهاد . ديگر باره على بازگشت و حمله كرد ، و مردى پيش او آمد نامش مرّة بن منقذ ، از پس وى اندر آمد و شمشيرى بزدش و او را بيفگند . جمعى گرد وى اندر آمدند و او را پاره پاره كردند . چون حسين آن را بديد بگريست به آواز بلند ، و هيچكس تا آن وقت آواز حسين نشنيده بود . و زينب از خيمه بيرون آمد و خويشتن را بر على افگند و خروش برخاست . و از پس على عبد الله بن مسلم بن عقيل بيرون شد . مردى پيش وى آمد نام او [ عمرو بن ] صبيح و تيرى بزدش و دستش بر پيشانى بدوخت ، و چون برگشت همان مرد تيرى ديگر بزدش بر پشت و از شكم بيرون آورد . پس جعفر بن عقيل بيرون شد . مردى او را تيرى بر شكم زد و بكشت ، و با حسين كس نماند جز پنج برادر : عبّاس و عبد الله و عثمان و محمد و جعفر ، و محمد حنفيّه و عمر هر دو آنجا نبودند به مكّه بودند و با حسين نيامده بودند . و على اصغر [ كه او را زين العابدين خواندندى بيمار بود و ] به خيمه اندر خفته بود ، و قاسم بن محمّد ده ساله بود ، از خيمه بيرون آمد شمشير كشيده . حسين گفت : باز گرد كه تو كودكى . گفت : يا عمّ ، به حق پيغمبر كه دست از من بازدارى و پيش رفت . سوارى بر وى حمله كرد و